كتايون حسن‌زاده   خيلي جدي ايستاده‌اند. دست‌هايشان را به سينه زده‌ و تكيه داده‌اند به ديوار. باورشان نمي‌شود. با تعجب به بقيه نگاه مي‌كنند. باور نمي‌كنند چند زن و مرد دور هم جمع شوند و همين طور الكي بخندند. صداي قهقهه‌شان بالاتر رفته. جلوتر مي‌روند. حالا وارد دايره خنده شده‌اند. ديگر نمي‌تواني صداي خنده آنها را از بقيه جدا كني. دست‌هايي را كه به سينه زده بودند باز مي‌كنند و با صداي بلند مي‌خندند.

برای بعضی‌ها باور اینکه جایی باشد که مخصوص خندیدن باشد؛ یعنی آدم‌ها به قصد خندیدن آنجا بروند هنوز آسان نیست اما حقیقت این است که پای باشگاه خنده مدتی است به مملکت ما و این آخری‌ها به فرهنگسراهای شهرداری باز شده است. فریبا غفوری کسی است که پای باشگاه خنده را به فرهنگسراها باز کرده و در حال حاضر کلاس‌هایش را در فرهنگسرای سرو تشکیل مي‌دهد.

همه در پارک جمع شده‌اند. بعضی‌ها ایستاده‌اند و با تعجب نگاه می‌کنند به نظر مي‌آید باشگاه خنده را باور نکرده باشند بعضی‌ها هم با اشتیاق منتظرند تا شروع شود. بچه‌ها یک گوشه جمع شده‌اند و بازی مي‌کنند.

خانمی به زور همسرش را آورده تا با محیط باشگاه آشنا شود. کلاس شروع مي‌شود. همه دور تا دور خانم غفوری ایستاده‌اند و منتظر شروع کلاسند.

لازم نیست شرایط سنی خاصی داشته باشی، فقط کافیست بخواهی و عضو باشگاه شوی؛ «در کلاس ما از 15 ساله مي‌بینی تا خانم و آقای80-70ساله». البته کودکان هم مي‌توانند عضو باشگاه شوند؛ «بعضی از اعضای گروه خانوادگی می‌آیند و معمولا هم بچه‌هایشان از این تمرینات لذت مي‌برند». غفوری اسم تمرینات باشگاه را ورزش‌های هوازی گذاشته و مي‌گوید: «تمام افرادی که می‌خواهند در این ورزش هوازی شرکت کنند کافی است لب‌های خودشان را بیاورند و اراده کنند تا بخندند. ما فقط از آنها شماره تلفن و سطح تحصیلات می‌خواهیم تا زمانی‌که برنامه داریم به آنها اطلاع بدهیم».

 

 خانم‌ها بيشتر مي‌خندند

ابتدا هم خانم‌ها در کلاس بودند و هم آقایان ولی الان درصد خانم‌ها بیشتر است؛ «این هم دلیل دارد قبلا ساعت کلاس ما طوری بود که آقایان بیشتری مي‌توانستند در این کلاس‌ها شرکت کنند اما الان ساعت کلاس‌ها تغییر کرده و همین موضوع باعث شده بیشتر اعضای باشگاه را خانم‌ها تشکیل دهند».

باشگاه خنده بین 80 تا 100 تمرین دارد و در هر جلسه تعدادی از این تمرینات را انجام مي‌دهند ولی لازم نیست که در همه این جلسات شرکت کنیم. فقط کافی است شرکت کنیم و بخندیم. یکی از کارهایی که در باشگاه خنده انجام می‌دهیم بیدار کردن کودک درونمان است. سعی مي‌کنیم یک‌سری از بازی‌های کودکی‌مان را انجام دهیم و بعد مي‌گوییم با صدای چی؟ با صدای خنده. همه به سمت هم مي‌دوند و مي‌خندند ها‌ها هو هو باشگاه یک شعار دارد: «ها‌ها هو هو». همه دست مي‌زنند و بلند مي‌گویند: «ها‌ها هو هو». این جلسه باشگاه هم مثل همه جلسات دیگر با این شعار شروع مي‌شود. خانم غفوری در باره این شعار مي‌گوید: «این شعار باعث می‌شود ما هم دم بگیریم و هم بازدم. این شعارمان بی‌دلیل نیست. دم و باز دم خیلی مهم است».

 

 خنده تلفنی

تمرینات شروع مي‌شود. بعضی‌ها هنوز هم جدی ایستاده‌اند و نگاه مي‌کنند سعی مي‌کنند نخندند. تمرینات مختلف است. اسامی جالبی هم دارد: خنده از ته قلب، خنده احوالپرسي، خنده قدرداني، خنده يك متري. خنده شير قهوه، خنده شير، خنده بي‌صدا، خنده نشاط، خنده تلفني، خنده پوزش و بخشش، خنده تدريجي و خنده با دهان بسته، خنده صميميت و تمرین‌های دیگر. غفوری همه این تمرینات را ناشی از رفتارهای اجتماعی‌مان مي‌داند.

مثلا: «ما معمولا با تلفن همراه مرتبا سر دعوا و بگو مگو داریم. حتما برایتان پیش آمده که کسی نتوانسته رودر رو صحبت کند و برای همین از پشت تلفن صحبت مي‌کند این هم باعث سوء تفاهم مي‌شود و هم شما را ناراحت مي‌کند. تمرین بگو مگو به ما یاد مي‌دهد که از این به بعد اگر خواستیم کسی را مواخذه کنیم بهتر است که با روی گشاده، لبخند و مثبت‌اندیشی این کار را انجام دهیم». این تمرین به این صورت است که سعی مي‌کنیم با دست ادای مواخذه دیگران را در بیاوریم و به این صورت سه انگشت به سمت خودمان متوجه است و یک انگشت به سمت دیگری.

 

 دیالوگ‌های تكنيكي

اساس کار باشگاه خنده بر مبنای تمرین است، نه گفت‌وگو. فقط برای هر تمرین سخنی از یکی از بزرگان بیان مي‌شود که هدف از آن تمرین را نشان می‌دهد: «وقتی یک تکنیک را انجام مي‌دهیم و تمام مي‌شود، می‌خندیم، دست می‌زنیم و حس هیجان را تخلیه مي‌کنیم و بعد مي‌رویم سراغ آن مبحث». بعد تکنیک بخشش شروع مي‌شود همه لاله‌های گوششان را مي‌گیرند. البته این قسمت را از طب فشاری گرفته‌اند. همه لاله گوششان را فشار مي‌دهند و مي‌خندند.» در پایان این تکنیک سعی مي‌کنیم پنجشنبه‌ها را روز بخشش قرار دهیم. سعی مي‌کنیم در همین هفته هر کسی را که ناراحت کرده‌ایم جبران کنیم و اگر از هر کس ناراحت شده‌ایم او را ببخشیم».

 

  واقعی یا مصنوعی؟

الان دیگر همه مي‌خندند حتی کسانی که مي‌گفتند هیچ چیز خنده‌دار نیست. تنها چیزی که فکرمان را مشغول مي‌کند این است که اعضاي باشگاه واقعا می‌خندند یا ادای خندیدن را در مي‌آورند؟ غفوری مي‌گوید: «زمانی که ما به باشگاه مي‌آییم بعضی‌ها تعجب مي‌کنند که این آدم‌ها به چه چیزی مي‌خواهند بخندند؟ ابتدا بعضی‌ها حالت تدافعی به خودشان مي‌گیرند سعی مي‌کنند خودشان را جمع کنند یا عضلات صورتشان را منقبض کنند اما در نهایت مي‌خندند.» کنارمان یک خانم بسیار جدی ایستاده است ابتدا سعی مي‌کرد نخندد اما بالاخره خندید. خانم کنار دستش از ته دل مي‌خندید و از نوع خنده او خنده‌اش گرفت. بالاخره خنده کنار دستی مان از حالت مصنوعی خارج شد و واقعی خندید. غفوری معتقد است ما مي‌دانیم که به خاطر سلامتی مي‌خندیم پس چرا نخندیم؟

«علت اینکه ما نمی‌توانیم بخندیم بر مي‌گردد به درون، جهان‌بینی و تفکراتمان. زمانی که شما به کلاس‌های خنده مي‌آیید ناخودآگاه مي‌خنديد چون اراده کرده‌اید که بخندید. اما یک‌سری از افراد فکر مي‌کنند که اگر نخندند خیلی مهم‌تر و جدی‌ترند؛ در صورتی‌که مي‌گویند خنده کوتاه‌ترین راه و کوتاه‌ترین پلی است که بین دو نفر وجود دارد. اگر من که شما را مي‌بینم از یک خنده امتناع کنم این خساست من را نشان مي‌دهد».

 

 جوان شده‌ام

 خانم خسروی 63 ساله‌ است. چند ماهی مي‌شود که عضو باشگاه شده. او به باشگاه خنده مي‌آید تا کلسترول خونش پایین بیاید. «کلسترول خونم بالا بود. فقط کلسترول هم نبود. سن که بالا مي‌رود همه بدن به هم مي‌ریزد. دکتر گفت بهترین راه درمانم بهتر کردن روحیه‌ام است. دوستم به این باشگاه آمده بود. من را هم آورد. هفته اول آن‌قدر حالم بهتر شد که تصمیم گرفتم در همه جلسات شرکت کنم. الان اصلا فکر نمی‌کنم 63 ساله هستم؛ احساس یک خانم 40 ساله را دارم».

آقای جعفری آسم دارد. مي‌گوید: «حتما باید از اسپری استفاده کنم، گرنه خیلی به من سخت مي‌گذرد. اولین بار در روزنامه همشهری راجع به این باشگاه خواندم. تبلیغ باشگاه بود. برایم جالب بود که ببینم چه خبر است. اتفاقا جلسه اول بود. جالب اینجا بود که 200-150 نفری آمده بودند همین نظرم را بیشتر جلب کرد. خانم غفوری که از فواید خنده گفت تصمیم گرفتم چند جلسه دیگر هم بیایم تا ببینم چقدر واقعیت دارد. دیدم درست مي‌گوید. واقعا برای آسم مفید است. برای همین تا الان ادامه داده‌ام».

نیلوفر سال اول دانشگاه است. او در کتابخانه‌ای درس مي‌خوانده که کنار فرهنگسرا بوده؛ «سرو صدا نمی‌گذاشت درس بخوانیم. یکی دو تا از بچه‌ها آمدند ببینند چه خبر است. برنگشتند و سر و صدا ادامه داشت. من و چند نفر دیگر آمدیم که با مسبب این سر و صدا دعوا کنیم اما همه آن‌قدر شاد بودند که دلمان نیامد چیزی بگوییم؛ فقط ایستادیم و نگاه کردیم. ما هم جذب باشگاه شدیم. از هفته بعد بیشتر اعضای کتابخانه در جلسات باشگاه شرکت مي‌کردند. شاید باور نکنید اما راندمان یادگیری همه ما بیشتر شد. حالا هم که در رشته مورد علاقه‌ام قبول شده‌ام».

وحید هشت ساله است. معمولا با پدر و مادرش مي‌آید و امروز با مادرش آمده. بازی‌های گروه را خیلی دوست دارد، مادرش مي‌گوید امشب مهمان دارم ولی به اصرار وحید آمده‌ام. همه ما این نوع خندیدن را دوست داریم. اینجا هیچ‌کس دیگری را مسخره نمی‌کند فقط همه با هم می‌خندند.

خانم قنبرزاده روی ویلچر نشسته است. مي‌گوید: مشکل استخوانی دارد و شنیده خندیدن مي‌تواند بهترش کند. حتی اگر روی جسمم هم تاثیر نگذارد روحیه‌ام را بالا مي‌برد. امروز که آمدم مي‌خواستم بخندم اما اعتراف می‌کنم که فکر نمی‌کردم بتوانم از ته دل بخندم. خوشحالم که آمدم».

چند نفر از اعضای گروه مشکل بی‌خوابی داشته‌اند. به خاطر همین درد مشترک هم الان با هم صمیمی‌تر از بقیه اعضاي گروه  هستند. دور هم جمع شده‌اند و برای فردا با هم قرار مي‌گذارند که ورزش کنند و صبحانه را در یکی از پارک‌ها با هم بخورند. مي‌گویند مشکل بی‌خوابی‌شان حل شده. مي‌گویند وقتی بر مي‌گردیم و غذایمان را مي‌خوریم با آرامش و عمیق مي‌خوابیم. یکی ديگر هم مي‌گوید:«الان دنیا را یک رنگ دیگر مي‌بینم؛ راحت شده‌ام.»